نامه به بهاء
هنر وادبيات هر چه باشد ابزاري براي به شهرت رسيدن نيست 0 نسبت ادبيات وانديشه نسبت ظرف و مظروف است چرا كه محمل ادبيات زبان است و ظهور ساز وكار انديشه در زبان0
اگر زبان را نشناسيم ، در انديشيدن تنبل باشيم و در عين حال از زبان نردباني براي شهرت بسازيم زبان را ويران كرده ايم 0 حتي آنجا كه انديشه عليه زبان موضع ميگيرد از خود زبان استفاده مي كند و اين موضع گرفتن بر عليه زبان هم جز با شناخت زبان ميسر نيست تا آنجا كه انديشه با نفي زبان به نفي خود مي رسد
سلام بهاء الدين عزيز
نمي دانم چرا اين نامه را براي تو مي نويسم و نمي دانم چرا اينطور شروع كردم
انگار نيرويي اين اطمينان را در من ايجاد مي كند كه تو در عين حال كه در تهران زندگي مي كني مطلقاً از شارلاتاني تهراني بي بهره اي توجه كن كه مي گويم : « شارلاتاني تهراني» نه شارلاتاني تهراني ها0
يعني نوع مخصوصي از شارلاتاني كه اگر در شيراز يا هر جاي ديگري هم ببينم نام آن شارلاتاني تهراني است و اين ربطي به مردم تهران ندارد يا كساني كه در تهران به دنيا آمده اند اين اصطلاح را از يكي از آشنايانم به ارث برده ام كه در تهران زندگي مي كرد و بيست سال پيش مُرد0
شارلاتاني تهراني نوع مخصوصي از شارلاتاني است كه فوت وفن هاي بسيار ظريفي دارد ، نوعي از حيله گري درپشت ظاهري بسيار آراسته و حق به جانب كه براي افشاي چنين چهره اي نياز به قلم موي بسيار ظريفي است در دستان هنرمندي كه بتواند لايه لايه نقاب ها را كنار بزند تا به چهره ي واقعي برسد0
حالا چه ربطي دارد اين موضوع با نامه اي كه دارم مي نويسم براي تو ؟
مي داني و مي بيني كه من مدت هاست كه چيزي منتشر نمي كنم 0 چرا ؟ از دست جماعتي كه نقاب چيز داني و روشنفكري به چهره زده اند و بيشتر دزد انديشه اند تا انديشمند0
اشتباه نكن ، پارانويا ندارم بهاءالدين عزيز، من متفكرم ، خود فيل بين نيستم فروتن هم نيستم
دوستي دارم به نام محسن رفيق خانه و گرمابه و گلستان 0 بارها نوشته هاي آدم هاي اسم و رسم دار را به او نشان داده ام و مرجع انديشه را هم به او نشان داده ام تا بداند و بفهمد سطوح به ظاهر بالاي انديشه در جامعهي ما چه كساني هستند 0 كساني كه به راحتي صاحب انديشه هاي ديگران مي شوند، ژست چيز داني مي گيرند با وجودي كه در تمام عمرشان يك كتاب هم عميقاً نخوانده اند ، دغدغهي اين واژه و آن واژه نداشته اند ، نخواسته اند اصطلاحاتي را كه به كار مي برند عميقاً بفهمند هزاران واژه را لقلقهي دهان خود كرده اند و حيثيتي براي نقد و ادبيات نگذاشته اند و امروز كه از بد روزگار دنياي اينترنت هم پدر همه چيز را در آورده ودرد مطرح شدن چنان به جان اين جماعت افتاده كه هر لحظه كرور كرور صفحات بي معني به گنجينهي ادبيات فارسي اضافه مي شود0 دقيقاً مثل هزاران دفتر شعر كه در اين سالها منتشر شد و سود آن به جيب ناشر رفت 0
محسن مي گويد چرا اينهمه دست نوشته را كه در اين چند سال روي آنها كار كرده اي چاپ نمي كني مي گويم آنها را هم كه چاپ كردم از بي عقلي بود براي كي و براي چي چاپ كنم؟ حتي همين وبلاگي هم كه تو ديدي محسن براي من ساخت مي گفت فقط براي اينكه بي وبلاگ نباشي! اما مطمئناً هيچ مطلب با ارزشي را در اين وبلاگ نمي زنم0
اغلب مجله هايي كه ديده ام نيز دور نماي يك محفل داشته اند كه بزرگانشان سر خوش از سروري بوده اند و كوچكتر ها دلخوش به عكس و نامشان و اغلب كمتر بهره اي از انديشهي ناب نداشته اند نه در شعر هايشان و نه در مقاله هايشان و بدتر از همه اينكه چهره هاي بحق و برجسته كه حقيقتاً انگشت شمارند نيز به راحتي اجازه داده اند نام كساني در كنار نامشان قرار گيرد كه ارزش هيچ چيز ندارند 0 واقعاً در اين مكاره بازار يا بايد گوشه نشين بود يا عاج نشين0
من كه از طرف نزديكترين شاگردانم گَزيده شده ام و مي دانم انسان براي اندكي شهرت حاضر است چه كارها بكند چطور مي توانم به كساني اعتماد كنم كه شارلاتاني هاي آنها را به چشم ديده ام0
بهاء الدين عزيز
ريشه يابي اين وضعيت بلبشو در حوزهي نقد وادبيات گاهي آنقدر پيچيده است كه آدم تصورش را نمي تواند بكند ، جايي كه بيست و چهار نفر متخصص بايد نظر بدهند تا يك مقاله چاپ بشود مقاله اي تأييد مي شود كه من فقط در دوازده سطر اول آن مقاله 10-12 مورد غلط هاي فاحش دستوري ديدم ، نثري مغشوش ، به دور از سلاست و فصاحت و سرتاسر تعقيد و ضعف تأليف و كل مقاله لبريز از اصطلاحات ادبي كه با اطمينان مي توانم بگويم نويسنده كمترين دركي از اصطلاحات به كار برده ندارد فقط مي توانم بگويم 24 نفر داور مرعوب همين اصطلاحات شده اند و گمان كرده اند كه لابد نويسندهي مقاله از آنها باسوادتر است 0 اين يك فاجعه است بهاءالدين
يعني اين آقايان در مورد دانش خود به ترديد افتاده اند و اين ترديد حاصل هيچ چيز مگر عدم تسلط بر علمي كه آموخته اند نيست0 نويسندهي مذكور جاي ديگري مطلبي در مورد شعري نوشته بود كه از اساس اشتباه بود و كمترين دركي از آن شعر كه به اصطلاح تحليل كرده بود نداشت0
خب چرا اين آقا مي نويسد اصلاً ؟ و اين شارلاتاني در نوشتن را براي چه منظوري ياد گرفته كه به راحتي از كيسهي ناداني انواع و اقسام سردبيرها خرج مي كند؟ جواب: براي ژست 0 چرا سردبير چاپ ميكند؟ جواب: براي ژست0 چرا ادبيات؟ جواب: براي ژست0
همه چيز براي ژست است بهاءالدين ، دانشي وجود ندارد ،دغدغهي فرهنگي يي هم وجود ندارد، كلاه شاپو هم براي ژست است كراوات هم براي ژست است من هم براي ژست مي نويسم0
آخر اين ژست چيست؟ ژست و شهرتي كه براي به دست آوردنش ادبيات بايد قرباني شود، حيثيت واژه ها بايد برود و كرور كرور اصطلاحات بايد به مسلخ مقاله ها بيايد؟
اين ژست گرفتن ريشهي تاريخي دارد بهاءالدين
سال 539 هـ0ق نصر اله منشي كليله را به فارسي ترجمه كرده است كه اين ترجمه در واقع آغاز نثر فني است ترجمه اي كه به قول مجتبي مينوي :« معرف هنر و قدرت او در نوشتن است» اما به نظر مي رسد آغاز فساد نثر فارسي است ،كتابي كه علي رغم ضربهي ويرانگري كه بر پيكرهي نثر فارسي زد مورد تعريف و تمجيد هاي فراوان قرار گرفت و چنان مورد توجه بود كه از آن پس مترسلان همه خواهان آن شدند كه متون كهن را به قول خودشان جامهي عبارت بپوشانند 0 كتابي كه آنقدر زيبا بود كه مجوز ورود گروه گروه لغات و تركيبات عربي را به زبان فارسي صادركرد( و به قول آشوري ايراد كار نيز همين جا بود يعني ورود لغات عربي با هم خانواده ها و مشتقات آنها0 )
تا جايي كه در نفثه المصدور زيدري و تاريخ جهانگشاي جويني و وصاف شرف الدين به اوج خود مي رسد و چندي بعد در دورهي تيموري به هرج و مرج و نثري معيوب ختم مي شود و در اين ميان تنها گلستان سعدي است كه تا اندازه اي منجي زبان فارسي است 0
جالب است كه همزمان با ترجمهي نصر اله منشي ، عبداله بخاري نيز كليله را با نثر ساده اي به نام « داستانهاي بيد پاي» ترجمه مي كند اما مورد توجه قرار نمي گيرد0
نصر اله منشي براي خوش خدمتي به بهرام شاه غزنوي و ژست گرفتن جلوي ديگر مترسلان زبان فارسي را قرباني مي كند و پس از او ديگران هم براي كسب عنوان از قرباني كردن زبان فارسي دريغ نمي كنند ، آنها فقدان خلاقيت خود را در پشت تركيبات و عبارات عربي پنهان مي كنند غافل از اينكه اين لغات چه بر سر زبان فارسي خواهد آورد 0
ما آدمهاي ظاهر سازي هستيم بهاء الدين،
گاهي پشت يك كراوات قايم مي شويم، گاهي زير يك كلاه و گاهي هم پشت چند واژه0 واژه هاي مرعوب كننده چه عربي باشد و چه انگليسي لعابي است كه بر چهرهي خود ميكشيم تا ظاهر آراسته اي داشته باشيم 0
ما آدمهاي دو رويي هستيم بهاءالدين
يك روي ما پوچ و يك روي ما يك اصطلاح دهن پر كن است0
« فارسي شكر است » را جمال زاده كي نوشته؟ آيا اين جماعت آن را خوانده اند؟ كتاب «از مهتابي به كوچه » مجموعه مقالات شاملو است، در اين كتاب مطلبي تحت عنوان«در جستجوي زبان معيار » وجود دارد كسي از اين جماعت نامحدود نويسنده و منتقد اين كتاب را خوانده است؟
استادی داشتم که میگفت :فكر مي كني اگر دهخدا مي خواست نثر فني بنويسد نمي توانست؟ چرا « چرند پرند» را مي نويسد؟ فقط ملاحظات شخصي ـ امنيتي ـ سياسي در كار بوده؟ يا هدف ديگري هم داشته؟
اينها مسائلي است كه اين نسل نمي فهمد تنبل تر از آن است كه چيزي بخواند و بفهمد اين چيزها را به خاطر كهنگي و تاريخ گذشتگي در بست به دور مي ريزد ، تاريخش را نمي شناسد ،
ادبياتش را نمي شناسد اما ادعايش گوش فلك را كر ميكند ، وقتي به هايدگر مي رسد مرتب دازاين دازاين ميكند و هيچ دركي هم از آن ندارد وقتي به باختين مي رسد مرتب چند صدايي چند صدايي ميكند و هيچ دركي هم از آن ندارد اينجاست كه تأسف چندين و چند برابر مي شود
چرا كه نصر اله منشي اگر آنهمه لغات عربي به كار مي برد حد اقل به زبان عربي مسلط بود شرف الدين صاحب وصاف عربي مي دانست سعدي عربي مي دانست آنهم نه عربي دست وپا شكسته ، قصايد عربي دارد سعدي، اما اين جماعت چي؟ براي فهم يك اصطلاح چقدر خوانده اند ؟ يك پاراگراف !؟ ده صفحه !؟ يا پنج كتاب و دركي ناقص !؟ چقدر ؟
مثل بچه هايي كه مي خواهند به سرعت پولدار بشوند اگر شده با دزدي و كلاه برداري اينها هم مي خواهند به سرعت مشهور بشوند با چه بهايي و از چه طريقي فرقي نمي كند 0
اينجاست كه تمام ضررها متوجه كسي است كه در يك مقوله ده ها و گاه صدها كتاب مي خواند ، دو سال مي انديشد و يك صفحه مي نويسد آن صفحه را اين جماعت هيچ نخوانده نمي فهمند
و نهايتاً برايش ارزشي كمتر از آن جماعت هيچ نخوانده قائلند 0
ما نه دركي از وضعيت خود داريم و نه دركي از دانش خود 0 ما چشم و همچشمي مي كنيم،
حسوديم ، خود خواهيم و احترامي براي دانش قائل نيستيم ، نظام آموزشي ما چيزي به ما ياد نداده است و اين نظام آموزشي قصه اي دراز دارد كه بايد كتابها در مورد آن نوشت 0
ما تأسف آوريم بهاءالدين0
ابراهيم محبي 15/1 /87
بهشت از دست رفتهي آفاق
متن سخنراني من در مورد رمان سنج وصنوبر نوشته ي مهناز كريمي-نشرققنوس سال 84
همزمان با انتشار رمان سنج و صنوبر نوشته ي خانم مهناز كريمي ، در جلسه اي كه با حضور خود نويسنده در مؤسسه ي شيرين ( شهرستان فسا ) در شهريور 84 برگزار شد از من خواسته شد در مورد اين رمان صحبت كنم
آنچه در ادامه مي خوانيد صحبتهاي من در آن جلسه است:
براي تحليل متن شيوه هاي زيادي وجود دارد از روشهاي اسطوره شناختي و كهن الگويي گرفته تا شيوه هاي روانشناختي، فرم گرا، پديدار شناختي، سبك شناختي وساختار گرا ؛ و معمولاً متن به چند شيوه پاسخ مي دهد چرا كه در هر متني مصالحي براي چند تحليل وجود دارد ، اما يك رمان چهار صد صفحه اي را اگر بخواهيم به شيوه اي كه پاسخ قانع كننده اي بدهد تحليل كنيم آن تحليل مدت ها وقت مي برد و حجم آن چندين وچند صفحه خواهد شد پس قطعاً يك تحليل چند دقيقه اي از چنين حجمي كه بتواند حاوي اطلاعات اندكي براي ديگران باشد ـ چون مجبور به گزينش سليقه اي پاره هايي از متن و آميختن چند شيوه ي برخورد با متن به صورت هم زمان براي استخراج انسجامي نسبي و معني دار كه بتواند زواياي پنهان رمان را براي كساني كه تا كنون آن را نخوانده اند معرفي كند، هستيم ـ چندان راضي كننده نخواهد بود0
آفاق،( شخصيت اصلي داستان) يكي از نوادگان قاجار است كه در آمريكا زندگي مي كند چند سال مبتلا به بيماري بوده تا اينكه كارش به جراحي مي كشد و نياز به خون پيدا مي كند بعد از جراحي مي خواهد بداند خون چه كسي در رگهايش جريا ن پيدا كرده است 0 جستجو مي كند و از روي برگه مشخصات خون متوجه مي شود خون يك پسر سياه پوست دو رگه اي است بنام جان براون كه در قبرستان ماشينها اجير شده است. آفاق با دوستش فِرِدي (feredy) به آنجا ميرود و با دويست دلار او را آزاد ميكند و جان پسر خواندهي او ميشود. الان سه سال است كه با هم زندگي ميكنند و آفاق ميخواهد جان پدر هم داشته باشد. اين است كه به ياد شخصي به نام ملكي ميافتد كه در كودكي عاشق هم بودهاند. مادر ملكي عمه قزي است و عمه قزي چون آفاق را سبكسر و سنتشكن ميدانسته وصيت ميكند و ملكي را از ازدواج با او محروم ميكند اكنون بيست سال از آن وقايع ميگذرد. عمه قزي مرده، و آفاق ميانديشد كه با سفر به ايران ميتواند ملكي را دوباره ببيند و او را راضي كند كه به آمريكا بيايد و پدرِ جان بشود. اين است كه تصميم ميگيرد به ايران سفر كند. با سفر به ايران و ديدن شهر و ديار به ياد خاطرات كودكياش ميافتد0
قسمتي از خاطرات به شيوهي خودگوييِ آفاق، قسمتي با پيدا شدن يادداشتهاي دايي اسد و قسمتي از زبان دايه كه اكنون پير شده روايت ميشود. فصل اول و آخر كتاب هم به ترتيب از زبان جان و دختري به نام نگار روايت ميشود.
شيوهي روايت خطي نيست كه لازمهي آن تقدم و تأخر حوادث باشد بلكه با استفاده از شبكهي تداعيها به حركت در عمق پرداخته ميشود و به اين صورت زمان خطي شكسته ميشود. داستانها به صورت موازي نقل ميشوند و راويها لحن و گويش ويژهي خود را دارند كه هم نشان از وسواس نويسنده در نثر دارند و هم اين كه نشان ميدهد نويسنده ميخواهد طبيعت زبانيِ ناتوراليستي را رعايت كند. به همين دليل خواننده ميتواند از سياق الفاظ پي ببرد كه راوي كيست. گاهي يك موضوع از منظر دو يا چند راوي نقل ميشود. در خودگوييهاي آفاق اغلب با استفاده از شيوهي تداعي معاني داستان فلشبك ميخورد و فضا به كلي عوض ميشود. در واقع داستان به شيوهي جريان سيال ذهن روايت ميشود، شخصيتها به تدريج و به فراخور موقعيت معرفي ميشوند و انگيزههاي درونيِ رفتار آنها با توصيف نظام اجتماعي،سنت، رسوم و عادتهاي فردي نشان داده ميشود. اجزاء داستان در يك تقابل دروني يكديگر را تحت تأثير قرار ميدهند تا داستانهايي كه به صورت مجزا از طريق راويهاي مختلف روايت شده همديگر را كامل كنند.
شايد دليل چنين تمهيدي كه باعث ميشود شيوهي منطقيِ تقدم و تأخر داستانها بههمريخته شود اين باشد كه نويسنده ميخواهد به ازلي/ ابدي بودن يك موضوع اشاره كند، يا قانون و قاعدهي محتومي كه بشر محكوم به پذيرفتن آن است را نشان بدهد. مانند اين قانون كه خطوط موازي هيچگاه به يكديگر نميرسند.
اغلب شخصيتهاي داستان به آرزوها و آمال خود نميرسند، از نرجس خاتون كه سرسلسلهي اين وقايع است تا دايي اسد و كبكي و جهان و خاور و عفتالسلطنه و فرنگيس و ميترا و آفاق، همهي اينها محكوم به قناعت به دايرهي محدود سنتها و روابطاند و هيچكدام نميتوانند قدمي فراتر از اين امكان محدود نهند اگر كسي قصد جداسري داشته باشد از باغ عدن رانده ميشود، هبوط او ممكن است از او افيونييي مانند «جهان» بسازد يا عزلتنشينِ حسرتكشي مانند اسد يا آوارهاي مونس سگان مانند خاور . و همهي اينها تنها ميتوانند نوستالژيزدگاني باشند كه در سراشيبيِ گور با خاطراتشان گفتگو ميكنند و اما ريشهي اين وقايع در كجاست؟
آفاق به رفيق فرانسوياش شارلوت ميگويد: «ما كلاه مخصوصي داريم كه روي فيزيك ميگذاريم تا ديده نشود فقط نميدانم چه كسي اين كلاه را ساخته ! چه موقع ساخته شده ! و چه بازاري دارد ما رسم نداريم از فيزيك حرف بزنيم»
در صفحاتي از همين فصل در حالي كه چند نفر ازدوستان آفاق كه هر كدام تبعهي كشوري هستند دور هم جمع شدهاند سؤالي مطرح ميشود. فرانسوي و عرب و ايتاليايي و آمريكايي و چيني هر كدام جوابي ميدهند اما آفاق در پاسخ به آن سؤال مجبور ميشود دروغ بگويد اما توي دلش ميگويد: «تزوير راز ماندگاريمان است، دروغ خوب ميگوييم غرور ملي هم داريم» در واقع تقابل سنت و مدرنيته در اينجا مطرح نيست بلكه بيشتر تقابل فرهنگهاي مختلف است. مفهوم مدرنيته از مفهوم مدرنيزاسيون جداست در حالي كه به هم گره خوردهاند اما حتي تبعهي عرب هم در پاسخ به سؤال دروغ نميگويد هر چند استدلال سخيفي ميكند اما براي جواب رياكاري به خرج نميدهد.
در جزء جزءِ داستانهايي كه نقل ميشود و شرح وقايعي كه در زادگاه آفاق اتفاق ميافتد با زباني آميخته به طنز و تعريض حكايت رياكاري شازده ها و بالانشين هايي نقل مي شود كه پول و قدرت را ابزاري كرده اند براي رسيدن به تمنيات عنان گسيخته ي دروني شان 0 داستانها با طنزي هولناك بيان مي شود اما نويسنده سعي دارد بين تمنيات افسار گسيخته ي پدر شاهي وتمنيات ژرف ،زلال وخالص بشري خط ومرزي بكشد به همين دليل از منظر ديگر در مقابل مدرنيته نيز جبهه مي گيرد تا ستايشگر زيبايي هاي طبيعت بومي خودش باشد0
آفاق حرفهاي مادرش را به ياد مي آورد كه :« چن دفعه بگم لكه اش مث لكه ي ننگه پاك بشو نيست» و مي انديشد:«حالا همه ي لكه ها پاك مي شوند 0 تبليغ انواع پاك كننده ها را توي تلوزيون ديده ام ، ترس هيچ لكه اي ندارم»
مدر نيته چيزي را كه سنت ننگ مي داند مي زدايد اما آيا عطر همين سنت فراموش شده و دور مانده نيست كه آفاق را از آنور دنيا به سوي زادگاهش مي كشاند تا آن را با نفس عميق به درون بكشد؟ دايه هم با همين عطر يا شايد با بوي جوراب متعفن دايي اسد زندگي ميكند بوي كهنگي ، سنت ستبر ، خون غليظ قجري ، حتي عنوان رمان نيز ياد آور چيزي فراموش شده است
صنوبر از يگانه شدن عناصرچهارگانهي طبيعت بوجود آمده است هر چند باصداي سنج و هوهوي شغال رشد مي كند اما مفهومي از يگانگي دارد عشق نيز يعني يگانگي و سواي اينكه نسبت به چه باشد در مفهوم ايمان مي تواند باعث نجات انسان شود شايد به همين دليل درويشِ عاشق در قسمتي از داستان وقوع سيل را پيش بيني مي كند و جان عده اي را از مرگ مي رهاند
دو روايت در دو زمان متفاوت اما با نتيجه اي واحد اين تعبير پيش گفته از عشق را سامان مي دهند ، مگر نه اينكه شارلوت يك تبعه ي فرانسوي است كه در كشوري صنعتي و مدرن بزرگ شده است اما حالا به آمريكا آمده تا فرانسيس را كه زن و دو تا بچه دارد فراموش كند اما موفق نشده است ؟ اين اتفاق به نوعي ديگر در جغرافيا و فرهنگي متفاوت براي آفاق هم رخ داده است ، به هر حال يا جامعه يا فرد عشق را در مفهوم ژرف خودش درك نكرده و باعث شده است توازن به هم بخورد 0 در فقدان اين درك بين جامعه ي مدرن با جامعه ي سنتي تفاوتي نيست 0 در مقابل جان براوان مسيحا نفسي است كه براي نجات آمده است جان با تقديم خون خود به جسم در حال مرگ آفاق حيات مي دهد و با تقديم عشق به روح او 0 پس معادل مسيح است 0 داستان با اين جمله ي شوخ طبعانه از زبان او آغاز مي شود : « مي گم با وجود يه مادر باكره اگه تو يه آغل به دنيا مي آمدم مي شدم خود خود مسيح !»
براي به دست آوردن آن مفهوم ژرف ، انسان بايد به طبيعت بدوي و اصيل خودش رجوع كند 0 از نشانه هايي كه دست ما را براي تعبير رجعت به ريشه ها و يگانگي با طبيعت بدوي بشر باز ميگذارد وجه نمادين «چاه بگو » ، «آب» و « رود» است كه معادل زهدان مادر است 0 اغلب شخصيت هاي داستان يك« چاه بگويي» دارند و اين ربطي به فرهنگ خاصي ندارد حتي چارلي هم كه يك آمريكايي عليل است كه از جنگ ويتنام قسر در رفته سفارش مي كند كه غصه ها را بايد ريخت روي كاغذ 0
آفاق در آخرين روزهاي سفر ده روزه اش به ايران سراغ چاله ي آب داغي مي رود كه در قديم بيماران براي شفا به داخل آن مي رفته اند ، وارد آب ميشود و مدتي آنجا مي ماند او به صورت نمادين به زهدان بر ميگردد به اين اميد كه بتواند مرهمي براي درد هايش پيدا كند اين يك سفر دروني همراه با واگويه اي طولاني است 0چهار چوب طرح داستان هم بر مبناي سفر است سفر از ايران به آمريكا كه در گذشته اتفاق افتاده و نتوانسته دردي را دوا كند و سفر دوم كه اكنون اتفاق افتاده كه باز هم منجر به درمان نمي شود 0
در مقابل بيشتر شخصيت هاي ايستا و ضد فرد گراي حاكم بر جامعه اي كه در داستان ارائه ميشود چند شخصيت ديگر هم داريم كه از اخلاق متعارف حاكم گريخته اند اما در جامعهي جديد نيز نتوانسته اند به آرامشي برسند ميل به آزادي، به رنگها ، بوها و آوازهاي اصيل در بندهاي غنايي كه با شعر پهلو مي زند ، ارزشهايي است در تقابل با جامعهي راكد ، عقب مانده ، دورو ، و فخر فروش كه با روايت افشاگرانهي متن تركيب مي شود تا همراه با پرده برداشتن از نقاب و فساد و دروغ برجسته تر شود 0 به اين طريق نويسنده سعي مي كند سنت را نه در مقابل مدرنيته بلكه در مقابل نداي دروني انسان كه سرچشمهي آن طبيعت بكر، خود جوش وبخشنده است نقد كند 0 به همين دليل است كه رنگها و بوها و آوازهاي بكر اينقدر براي آفاق سرخوشانه اند ، بوها رنگ دارند و رنگها هر كدام حامل پيامهاي خاصي هستند 0 اما بوها و رنگها و آوازها هميشه قرباني تراژدي سنت، تراژدي جنون و قدرت وتراژدي ريا و نقاب هستند ، اين است كه كتاب از منظري حكايت ديوانگي ها و روان نژندي هاست : ملكي عادت انگشت جويدن دارد دايي اسد مشت به ديوار مي كوبد خيراللهبه درخت و پرنده سنگ مي اندازد ، مادر آفاق و خود آفاق مانند شغال هو ميكشند و خان عمو غوره در چشمها مي چلاند 0 شايد چيزي كه باعث شده فرنگيس هم تبديل به يك شخصيت چهل تكه شود روان نژندي حاصل از معلق ماندن بين تمنيات دروني و سنت باشد چهل تكه گي را ميتوان از ظاهرش دريافت :آرايش مو به سبك سياهان ، دستهاي پر نقش و نگارِ زنان هندي ، پيشاني بلند سرخ پوستي ، شلوار لي آمريكايي و بلوز ايراني! و معتقد به همهي مذاهب 0 زيرا او از يك جامعهي كاملاً سنتي ويكدست به جامعه اي صنعتي پا گذاشته اما مي خواهد هالهي زرينش را حفظ كند واز سوار كاران مفرغيني ميترسد كه مي خواهند او را نابود كنند او مبتلا به اختلال ها و اضطراب هاي نوروتيك رواني است 0
ميتو يا ميترا هم كه در آمريكا زندگي مي كند وضعيتي بهتر از فرنگيس ندارد دو بار اقدام به خود كشي كرده است وبار دوم با راهنمايي استاد وارد حلقه يي شده است كه به قول خودش با وصل بودن به آن مي تواند ترس را از بين ببرد و احساس كند جزئي از يك كل است واين جزئي از يك كل بودن نيز نمايانگر بازگشت به طبيعت بدوي و آن وجهي از انسان است كه در تراژدي توسعه و رشد جوامع صنعتي و غلبهي الگوي فاوستي توسعه ازبين رفت 0 اما آفاق كه شخصيتي ميانه است به نظر مي رسد هميشه با گذشته اش زندگي كرده است ، گذشته اي كه ياد آور بهشت از دست رفتهي كودكي است بهشتي كه در مركز آن ملكي قرار دارد و بهشتي كه ياد آور سيب است كهن ترين ميوهي اسطوره اي با معناي نمادينِ كشف ، جذبه و گناه كه باعث رانده شدن انسان از ملكوت اعلي شد .
ما هم در حسرت گذشته به سر مي بريم حسرتي به سمت بدويت ، بدويتي از دست رفته كه خشونت و حماقت جايگزين آن شده است بدويتي كه بردگان جهان تكنولوژي آن را غير قابل دسترس مي يابند چرا كه پرسونا وصورتك چيزي عارض بر چهره نيست بلكه با آن عجين و يكي شده است .
اگر به خودمان اجازه بدهيم از طريق زير لايه هاي متن نقبي به دستاوردهاي مدرنيته بزنيم مي توانيم همخواني غريبي بين تمنيات دروني كه جهت گيري آن به طرف پس زدن حجابها و تماشاي زلاليت بدوي طبيعت است وديالكتيك برهنگي ماركس به منزلهي استعاره اي براي كشف حقيقت وكنار زدن حجابهاي موروثي بيابيم اما به نظر نمي رسد متن ابزار لازم را براي چنين تحليلي در اختيار ما بگذارد .
ابراهيم محبي
شهريور 84
* يك نسخه از اين مطلب را در همان روز سخنراني در اختيار خانم مهناز كريمي قرار داده ام.